دروغ است

شخصی خیلی بد کار مرد.حتی خانواده او هم از مرگش ناراحت نشدند.یکی از نزدیکانش او را به خواب دید و از او پرسید:خداوند بزرگ با تو چه کرد.

مرد جواب داد:آنچه در باره فشار قبر و سوال نکیر و منکر از علما ودینداران شنیده بودم همه دروغ بود.چون بالافاضله بعد از مرگ،دست و پای مرا گرفتند و به سرعت در آتش پرتابم کردند.

طنزهای شیرین زهرالربیع؛بازنوینسی مجید شفیعی،نشر پیدایش،چاپ دوم 1390

ادامه مطلب ندارد

نوشته شده در : سه شنبه 26 بهمن 1395  ساعت :07:20 ق.ظ   |   توسط :علی گوهرصمیمی نظرات (0)

آموزش یک روزه

زنی می خواست که پسرش آهنگر شود.اورا پیش آهنگری برد و گفت:می خواهم پسرم آهنگری را زودتر یاد بگیرد.

پسر تا غروب پیش استاد ماند تا مادرش آمد و او را برد.فردای آن روز خبری از پسر نشد.استاد آهنگر زن را در بازار دید و گفت :پس چرا پسرت را نیاوردی.

زن گفتکه آهنگری کار بسیار ساده است.آهن را در کوره می گذارند.وقتی خوب داغ شد اگر آن را بکوبند بیل می شود اگر بخواهند چاقو بسازند آن را دراز می کنند  و هر وقت بخواهند شمشیر بسازند آن را کج می کنند.

استاد آهنگر گفت:چه پسر باهوشی!خدا حفظش کند.در عرض یک روز هم آهنگری را آموخت و هم آن رابه مادرش آموزش داد.

طنزهای شیرین زهرالربیع؛بازنویسی مجید شفیعی،نشر پیدایش چاپ دوم 1390

ادامه مطلب ندارد

نوشته شده در : سه شنبه 26 بهمن 1395  ساعت :07:15 ق.ظ   |   توسط :علی گوهرصمیمی نظرات (0)

رشوه برای تغییر نظم

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما (ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می‌کند. پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند. چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می‌شود. سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می‌کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی‌دهند.

به ادامه مطلب مراجعه نمایید

 

ادامه مطلب

نوشته شده در : چهارشنبه 7 مهر 1395  ساعت :06:53 ب.ظ   |   توسط :علی گوهرصمیمی نظرات (0)

ماجرای زن گرفتن کره خر

کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش// پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش

وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت// ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت

 

به ادامه مطلب مراجعه کنید

نوشته شده در : شنبه 23 مرداد 1395  ساعت :10:24 ب.ظ   |   توسط :علی گوهرصمیمی نظرات (0)

دوستان شیطان!

شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری؟گفت:دلالان را. گفتند:چرا؟ گفت:از بهر آنکه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم،ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.

بدون ادامه مطلب

نوشته شده در : یک شنبه 9 خرداد 1395  ساعت :04:08 ب.ظ   |   توسط :علی گوهرصمیمی نظرات (0)

عسل قاتل!

«جوحی» در کودکی چند روز مزدور (کارگر) خیاطی بود.روزی استادش کاسه عسل به دکان برد.خواست که به کاری رود.جوحی را گفت: در این کاسه زهر است.زنهار تا نخوری که هلاک شوی.گفت:مرا با آن چه کار است؟.

چون استاد برفت،جوحی وصله ای جامه ای به صراف داد و پاره نان فزونی بستد و با آن عسل تمام بخورد.استاد باز آمد،وصله طلبید.جوحی گفت:مزا مزن تا راست بگویم؛حال آنکه من غافل شدم طرار وصله ربود.من ترسیدم که تو بیایی و مرا بزنی؛گفتم:زهر بخوردم تا تو باز آیی و من مرده باشم.آن زهر که در کاسه بود تمام بخوردم و هنوز زنده ام باقی تو دانی!.

بدون ادامه مطلب

نوشته شده در : یک شنبه 9 خرداد 1395  ساعت :04:07 ب.ظ   |   توسط :علی گوهرصمیمی نظرات (0)

داستان کوتاه فقیر

داستان کوتاه فقیر ، داستان در مورد فقر , داستان زیبا و آموزنده فقرا

روزی مرد ثروتمندی ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند و قدر موقعیتش را بداند.

آن ها یک شبانه روز را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد سفرمان چه بود ؟

پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟

پسر پاسخ داد : فکر می کنم !

پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟

پسر کمی اندیشید و سپس گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند .

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !

در پایان حرف های پسر ، پدرش مات و مبهوت او را نظاره می کرد .

پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

ادامه مطلب

نوشته شده در : دوشنبه 15 تیر 1394  ساعت :04:17 ب.ظ   |   توسط :علی گوهرصمیمی نظرات (1)

ماهیگیر و تاجر

ماهیگیر و تاجر

یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!

از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟ مکزیکى: مدت خیلى کمى!

آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟ مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه!

آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟ مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم! با بچه‌هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده میچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى!

آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى ! مکزیکى: خب! بعدش چى؟ آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى... بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى ...

مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟ آمریکایى: پانزده تا بیست سال ! مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟ آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره ! مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟ آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه ها و زنت خوش باشى! و ...

مکزیکی نگاهی به مرد آمزیکایی کرد و گفت :خب من الانم که دارم همینکارو میکنم!!!



 

ادامه مطلب

نوشته شده در : شنبه 12 اردیبهشت 1394  ساعت :09:49 ق.ظ   |   توسط :علی گوهرصمیمی نظرات (1)

داستان جالب همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کسی!

چهار نفر بودند.


اسمشان اینها بود.


همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کسی.


کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند، هرکسی می توانست این کار را بکند ولی هیچ کس اینکار را نکرد. یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.


سرانجام داستان این طوری شد هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!؟

حالا ما جزء کدامش هستیم؟؟؟

ادامه مطلب

نوشته شده در : چهارشنبه 5 آذر 1393  ساعت :06:14 ب.ظ   |   توسط :علی گوهرصمیمی نظرات (0)

خبر بد

به یارو میگن طاقت شنیدن خبر بد داری ؟
میگه آره ، گفتن بابات مرد !
گفت: فکر کردم یارانه ها رو قطع کردن !

ادامه مطلب

نوشته شده در : پنج شنبه 24 مهر 1393  ساعت :07:39 ب.ظ   |   توسط :علی گوهرصمیمی نظرات (0)

تعداد صفحات : 3   123

درباره ما

باسلام /آیا گمان می کنی وجود ناچیزی هستی؟حال آنکه در تو،جهان بزرگ پیچیده و خلاصه شده است. امام علی (ع)/ این وبلاگ محل درج مسائل و اتفاقات و مسایل مورد علاقه شخص بنده می باشد که از سراسر اینترنت و گاه تحقیق های بنده می باشد. سعی بنده بر این بود که در این وبلاگ بتواند به نحو احسن بتواند اهداف خود را بپیماید که این امر نیز جز با نظرات گرم شما کاربر محترم تحقق نمی یابد پس نظرات گرم خود را که برهر چه بهتر شدن این وبلاگ و مطالب وبلاگ ارسال بفر مایید

بایگانی

آمار بازدیدها

  • کل بازديد : 951063
  • تعداد کل مطالب : 1240
  • تعداد کل نظرات : 86
  • تاریخ ایجاد وبلاگ : جمعه 8 دی 1391 

تماس با ما

پست الکترونيکي : aligoharsamimi@gmail.com
وب سایت :

خبرنامه